لعنت به اين درس مزخرف

امروز حوصله ندارم.خودتون دیگه عمق فاجعه رو درک کنین.ترم ۸ باشی و طوری امتحان بدی که  دست و پای استاد رو هم واسه پاس کردن ببندی.

         خیلی حس بدیه.نه؟

   + شاد - ٥:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است.

دلتنگی های آدمی را باد،ترانه ای میخواند

رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته میماند.

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است.

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده.

در این سکوت حقیقت ما نهفته است.

حقیقت تو و من

مارگوت بیکل-مترجم:شاملوی عزیز

   + شاد - ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦

کيميايی به نام انصاف

بنام خداي مهربون كه به آدما انصاف هديه داد

 

اصولا قلم ترسويي دارم.جسارت عرض اندام نداره.امروز عزممو جزم كردم كه مخشو بزنم.انصافا بهم اثبات شد كه مخ زن خوبي ميتونم باشم.راضي اش كردم با همه ي ضعفش يه ذره با كاغذ درد دل كنه.بهش گفتم:"پس كي ميخواي با جوهر خودت زندگي كني؟"

به رگ غيرتش برخورد.قبول كرد.و حالا:

 

         درد دلي با كاغذ(شما بخونيد با نت )

وقتي چشمامو ميبندم و به تقدس عشق فكر ميكنم٬ يه لبخند خوشكل رو لبام ميشينه.يه ذره چشمامو وا ميكنم.ميرم جلو آيينه.بازم يه لبخند ميبينم.ولي اينبار يه لبخند سرشار از تاسف.آخه واقعيت با رويا فرق داره.آخه انصاف كيميا شده.

 

امروزه 2 تا نگرش خيلي مسخره از دو جنس وجود داره كه اگه زياد بهش فكر كني راهي بيمارستان ميشي(اگه بجاي ب ٬حرف ت رو بذارين مسلما منطقي تره.)

 

از اون جهت كه خانوما مقدمن اول از خانوما شروع ميكنم.

خوشكل خانوم.يه سوال دارم ازت.اون بدبختي كه تو رو دوست داره چه گناهي كرده كه اينجوري باهاش رفتار ميكني؟

خيلي جالبه رفتار بعضيا.

يه مثال كوچولو ميزنم:دوستي دارم كه دوست پسرشو كلي سر قرار ميكاره.يه بار پسره بهش گفته بود:"چرا اينقدر دير؟حداقل بهم خبر ميدادي."

ميدونين جواب اين دختر خانوم چي بود؟؟؟

"يعني ارزش نداره واسه ديدن من يك ساعت معطل شي؟"(واي خداي من.چقدر لوس)

و اون عاشق بيچاره هم از ترس اينكه مبادا پري روياهاش از دستش بپره٬ چاره اي جز تاييد حرف خودخواهانه ي پري قصه ي ما پيدا نميكنه.

من وقتي اين قصه رو شنيدم٬انگار كه يك زلزله ي 7 ريشتري ٬كل سيستم عصبيمو لرزوند.آخه آدم اينقدر خودخواه؟

بعدشم دم از وجدان و احساس و هزار تا كشك ديگه ميزنن.

به دوستم گفتم:"بابا...اونم آدمه.اين چه برخورديه آخه؟"

جواب داد:"معشوق بايد ناز كنه و عاشق بايد ناز بكشه."

اين داده رو n بار به مغزم دادم.error  ميداد.نه اينكه غلط باشه ها٬نه.با قبليا نميخوند.

دلم ميخواد بدونم كي گفته ناز نكن؟عزيز من٬منم دخترم.عين تو.و باور دارم كه اگر ناز نبود آفرينش زن ناقص بود.يه چيزي تو دنيا كم بود.ولي تو رو خدا٬خودخواهيتو به اسم ناز دخترونه به خورد عاشق بدبختت نده.بابا نمي ميري حداقل يهsms  بهش بزني و بگي دير ميرسي تا حداقل نگران نشه.

 

يا مثلا بارها از همجنساي عزيزم شنيدم كه ميگن:به من چه؟اون منو ميخواد.هر كه طاووس خواهد...

د   آخه آدم عاقل .باشه .اون جور هندوستان رو ميكشه  ولي تو چرا بر جورش اضافه ميكني بي مرام؟

آخه اون به چه اميدي دنبال تو مياد؟يه ذره محبت٬يه ذره انصاف٬صواب داره به خدا.خودت كه ميدوني تو هم دوسش داري.نذار با همه ي احساسش تو عمق اين رابطه زنده به گور بشه.

آهاي دختراي آريايي!

بياين اين بازي ها رو تموم كنيم.به خدا طعم شيرين عشق٬از اين بچه بازي ها خيلي دلنشين تره.

شك نكنين.

 

و اما آقا پسراي گل

روي صحبتم با اونهاست كه انقدر خوش شانس بودن كه دوست دختراي بي انصاف نصيبشون نشده.

پسر خوب٬حالا تو بايد بناي ناسازگاري رو بذاري؟

يه سوال دارم .ميخوام بدونم اين چه منطق مسخره اييه كه ميگي:"اگه منو دوست داري ٬بايد چنين و چنان باشي و چنين و چنان كني."؟

آي پسر آريايي!با توام.(البته خيلي از دخترا هم از اين تز مسخره استفاده ميكنن.)

سيم پيچي هاي مغزم از دستت اتصالي كرده.

اين نتيجه گيري آبگوشتي رو با كدوم سرنگ تو مغزت كردن كه "هر كي تو رو دوست داره بايد كاري بكنه كه تو دوست داري؟"

تو رو خدا يه اپسيلون فقط يه اپسيلون ٬به سلولهاي خاكستري مغزت فشار بيار.اصلا مغز رو بيخيال.

به اندازه ي چند ثانيه به قلبت رجوع كن.واقعا فكر ميكني هر كسي كه دلش اسيرته ٬بايد خودش هم اسيرت باشه؟

نه عزيز من .

ميدوني ٬ارزش عشق اينه كه طرف بتونه آزادانه دوستت داشته باشه.

بتونه با اكسيژن خودش به ياد تو تنفس كنه.

بتونه با جوهر خودش واست نامه بنويسه.

بتونه با شيوه ي خودش دوستت داشته باشه.

 

 

البته من عميقا به يه چيزي معتقدم.اينكه وجود مشكل تو يه رابطه٬به هر دو طرف برميگرده.

آهاي عاشقا يادتون باشه:

كسي كه عزت نفس نداره٬هيچي نداره.يادتون باشه ٬عاشق بودن گناه نيست كه به خاطرش به هر مجازاتي تن بدين.

 

"بسه ديگه."اينو من به قلمم گفتم.چون اونقدر دلش پره كه حالا كه شروع كرده ميخواد همينجوري بنويسه.

 

 

منصف باشيم.

تا بعد...

 

 

 

   + شاد - ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦

عمريه غم تو دلم زندونيه....

این آهنگیه که الان داره اینجا پخش میشه و آدمو میبره به یه جای دیگه.یه جای دور نزدیک.

تو وجود خودم.

به تلخ ترین لحظه ی زندگیم فکر میکنم.تلخ ...

شاید بهتره بگم دردناکترین لحظه.وقتی که یه نفر رازشو بهم گفت.واسم تلخ بود.هم اون راز و هم اون همه اعتماد.آخه واسه چی؟

نه اشتباه نکنین.من واسه اون آدم خاصی نبودم.

خودمم نمیدونم چرا.

شاید اونم مثل من تنها بود.فقط فرقش با من این بود که ...

بگذزریم.تلخ بود و سخت و دردناک.

اون شب از ناراحتی خوابم نمیبرد.

ذهنم بدجوری مشغول بود.

   + شاد - ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦

دلتنگی

دلم گرفته.

وقتی به تموم شدن دانشگاه فکر میکنم بیشتر میگیره

حدود نیم ساعت پیش ن.س گفت:بچه ها ساعت ۱۰ تو سالن باشیم واسه کلاه درست کردن.باز به یاد رفتن افتادم.و باز دلم گرفت.

دیشب داشتم با ش.ر حرف میزدم که یه دفعه متوجه شدم که ۴ شنبه آخرین کلاسمونه با هم.

و همه چی تموم میشه.

خیلی رفتم تو فکر.بغض رو تو گلوی خودم و تو چشمای ش.ر حس میکردم.

چقدر زود گذشت.یه جورایی هممون درگیریم.۷ هم امروز یه جورایی از دلتنگیاش میگفت.

چه روزهایی بود.یادمه اولین نفری بودم که اومدم خوابگاه.هیچ وقت یادم نمیره.دانشجو.چه حسی داشتم اون روزا.

هممون با هم اومدیم .بعدش راهمون جدا شد.چقدر زندگی جالبه.

بعضیا کفتر دار شدن.بعضیا فوق قبول شدن.بعضیا عاشق شدن و ناکام موندن.بعضیا رفتن.بعضیا...........................................

وای که عجیب دلم گرفته.اصلا نمیدونم چی دارم مینویسم.فقط میدونم که دلم میخواد بنویسم.همین

تک تک اردوهای این ۴ سال تو ذهنمه.و از همش شاید شیرین تر ؛آخریش بود.

با همون بچه ها رفتیم همون جایی که اولین بار رفته بودیم.ولی این بار انگار بزرگ شده بودیم.

با تمام شیطنت ها و بچه بازیها،انگار دیگه اون بچه های ۴ سال پیش نبودیم.

چقدر زود گذشت.

نمیتونم باور کنم باید کم کم کاسه کوزمو از این جا جمع کنم.

نمیتونم باور کنم سال دیگه که میام اینجا ، دیگه ۸۲ وجود نداره.وای خدا جونم چقدر سخته.من ۴ سال ؛اینجا با این آدمها زندگی کردم.نفس کشیدم.و لذت بردم.

جدایی سخته ولی باید واقعیت را پذیرفت و از آن گریزی نیست.

۲آ کنین سال دیگه فوق قبول شیم.هممون.باز بریم پیش هم.

   + شاد - ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

دلتنگی

دلم گرفته.

وقتی به تموم شدن دانشگاه فکر میکنم بیشتر میگیره

حدود نیم ساعت پیش ن.س گفت:بچه ها ساعت ۱۰ تو سالن باشیم واسه کلاه درست کردن.باز به یاد رفتن افتادم.و باز دلم گرفت.

دیشب داشتم با ش.ر حرف میزدم که یه دفعه متوجه شدم که ۴ شنبه آخرین کلاسمونه با هم.

و همه چی تموم میشه.

خیلی رفتم تو فکر.بغض رو تو گلوی خودم و تو چشمای ش.ر حس میکردم.

چقدر زود گذشت.یه جورایی هممون درگیریم.۷ هم امروز یه جورایی از دلتنگیاش میگفت.

چه روزهایی بود.یادمه اولین نفری بودم که اومدم خوابگاه.هیچ وقت یادم نمیره.دانشجو.چه حسی داشتم اون روزا.

هممون با هم اومدیم .بعدش راهمون جدا شد.چقدر زندگی جالبه.

بعضیا کفتر دار شدن.بعضیا فوق قبول شدن.بعضیا عاشق شدن و ناکام موندن.بعضیا رفتن.بعضیا...........................................

وای که عجیب دلم گرفته.اصلا نمیدونم چی دارم مینویسم.فقط میدونم که دلم میخواد بنویسم.همین

تک تک اردوهای این ۴ سال تو ذهنمه.و از همش شاید شیرین تر ؛آخریش بود.

با همون بچه ها رفتیم همون جایی که اولین بار رفته بودیم.ولی این بار انگار بزرگ شده بودیم.

با تمام شیطنت ها و بچه بازیها،انگار دیگه اون بچه های ۴ سال پیش نبودیم.

چقدر زود گذشت.

نمیتونم باور کنم باید کم کم کاسه کوزمو از این جا جمع کنم.

نمیتونم باور کنم سال دیگه که میام اینجا ، دیگه ۸۲ وجود نداره.وای خدا جونم چقدر سخته.من ۴ سال ؛اینجا با این آدمها زندگی کردم.نفس کشیدم.و لذت بردم.

جدایی سخته ولی باید واقعیت را پذیرفت و از آن گریزی نیست.

۲آ کنین سال دیگه فوق قبول شیم.هممون.باز بریم پیش هم.

   + شاد - ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦

...

حرص داره متهم شدن وقتی بیگناهی

   + شاد - ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦