...

بازم دردسر

   + شاد - ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦

پاس شدم.

اون درسی رو که گفتم میفتم یادتونه؟

پاس شدم.راستش من با استاده خیلی مشکل داشتم.واسه همین میگفتم امکان نداره با اون امتحانی که من دادم و با توجه به رابطمون،پاسم کنه.

امروز رفتم پیشش گفتم اومدم نمرمو بگیرم.گفت:نمرتو از آموزش بگیر نه اینجا.خلاصه...

محترمانه بیرونم کرد.

باز رفتم پیشش گفتم آموزش بسته هست.نمره هم رو  برد  نیست.

گفت:((شما رو پاس کردم که از دستت راحت بشیم.بقیه رو نمیدونم ولی من که از دستت راحت شدم.راحت شدم.))

منو میگین؟خندم گرفته بود.داشتم از ذوق میمردم.

بچه ها میگفتن ببین چه بلایی سرش آوردی که اینجوری میگه.

اون با عصبانیت حرف میزد .من میخندیدم میگفتم :مرسی......

   + شاد - ٤:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦

دلم برای خدایم عجیب تنگ است .

دلم برای خدایم عجیب تنگ است و تنهاییم بس بزرگ.

آنقدر بزرگ که جز او هیچ کس را یارای پرکردنش نیست.

خدایم را هیچ نیازی به من نیست هر چند در تندیس آِفرینش اگر ذره ای چون من نبود،چیزی کم بود.و خدا  من را فهمید و خدا من را خواست آن زمان که هنوز ،خود فهمیدن نمیدانستم.و آن زمان که هنوز خودی نبود که دوستش بدارم ، خدا دوستش داشت.

 و من تنها به ندای قلبم دلخوشم که هر دم نوازشم میدهد و میگوید:

((با توام.پس نگران مباش.

با توام.پس لبخند بزن.

مرا بجوی تا بیابی.

بجوی تا عشقم را حس کنی.

در ژرفای غم و در اوج شادی،من با توام و در تو جاری.همچو خون در رگهایت.

کافیست بخواهی و بجویی.))

و من میخواهم و خواهم جست.

   + شاد - ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦