ماراتن

بععععله. من یه ماراتن مهمون بازی داشتم این روزا. از چهارشنبه. دیروز با دوستم حرف میزدم که خب آره دیگه تموم شد و امروز که از کلاس سه تار برگردم میشینم به برنامه هام میرسم. تو راه برگشت بودم که همسرم زنگ زد و گفت بین راه پیاده شو باهم بریم گلدون بخریم. رفتیم. بهم گفت که فامیل جون زنگ زده گفته میخوام بیام خونتون.نظرت چیه؟ گفتم اشکال نداره. خلاصه اینکه زود گلدون رو خریدیم و رفتیم خونه. تند تند شام درست کردم و با کمک همسر خونه رو نظم دادیم. و جناب مهمون محترم ساندویچ به دست وارد خونه شد. منو میگی!!!!!! ای بابا. خب آخه من چیکار کنم بااین همه غذا. هیچی دیگه. فرمودن که اشکال نداره. الان ساندویچارو میخوریم بعد هم شام شما رو. که بدیهیه دیگه کسی جا نداشت بعدش و غذاها رو دستم موند. کاش لااقل گفته بود که من غذا درست نکنم. به هرحال. شب خوبی بود. ولی خسته شدم. اونم بعداز این ماراتن چند روزه ی مهمون داری.  دیر از خواب بیدار شدم. ای خدا کمک کن من دیگه درست بشم. والللا. کلی کار و برنامه ی عقب افتاده دارم.

   + شاد - ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤

آخیش

از لحظه ای که از خواب بیدار شدم ( که البته خیلی زود هم نبوده)  تا همین الان مشغول بودم. یه کوه لباس و ملافه شستم و یخچال رو تمیز کردم که این دومی انصافا  واسه خودش خیلی خفنه. بعد هم آشپزخونه رو برق انداختم و واسه غذا هم کنگر گذاشتم. یه چند تا کار کولوی دیگه مونده تا خونه بشه همونی که من میخوام. یعنی آماده بشه واسه پرواز من. واسه اینکه برم با آرامش بشینم سر میز و شروع کنم به خوندن زبان شیرین فرانسه. وای که چقد خوشحالم که همه چی انقد خوب شد. چند روزی بود حوصلم نمیشد انقد اساسی همه چی رو درست کنم. و همین باعث میشد زیاد حال و حوصله ی برنامه های درسی و کاریم رو هم نداشته باشم.یه چیز دیگه. ما دیروز هدیه ی روز مادر رو به مامان دادیم. در واقع چون ما تو یه شهر نیستیم، امکانش نبود کع حضوری چیزی ببیریم. خیلی به این فک کردیم که چی به درد مامان میخوره. هیچی. اون فقط تنهاس. واووووو. چی میتونه حس بهتر بهش بده؟ سفر! کجا؟ خونه ی ما؟ نه! سفر پیش خواهرم که مامان خیلی دلتنگشه. یه کشور دیگه. خب پس دست بکار شدیم و بلیط مورد نظر رو خریدیم. من و همسر هیچکدوم تاحالا پامون رو از ایران بیرون نذاشتیم. اما الان واقعا فرصت سفر رو هم نداشتیم. و فک کنم مامان هدیشو دوس داره هرچند عصبانی شد و گفت اصلا. من راضی نیستم شما اینکارو بکنین. اما خوشحالم که خوشحاله از سفرش. 

   + شاد - ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤

خوب فکر کن

داشتم فکر میکردم چقدر الکی روزم رو بخاطر یه مهمونی در یه تاریخ نامعلوم دارم از دست میدم. من باید از نو شروع کنم و منتظر شگفتی های خوشایند باشم.

   + شاد - ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤

چرا اخه

واقعا من یه چیزی رو نمیفهمم. اینکه چزا بعضی وقتا همسرم یادش میره توجه کنه به بعضی چیزا. من قبلا هم گفتم. مهمونی ها فقط باشه واسه وقتی که خودت هستی. باز هی اصرار میکنه که فامیل محترم پاشه بیاد.خب آخه من سختمه. کل زندگیم تعطیل میشه. اونم که هی انتظار داره من باهاش برم بیرون. امروز از شدت اعصاب خوردی نشستم سرچ کردن واسه شغلای تمام وقت. بااینکه میدونم اونجوری به خیلی از کارام نمیرسم، ولی بهتر از اینه که به بهونه ی اینکه من تو خونه هستم واسه آرامش من نقشه کشیده بشه. واقعا نمیدونم چرا همسر لین رفتار رو از خودش نشون میده و اینهمه هم اصرار میکنه. حالا درسته که فامیل مذکور خیلی دوست داشتنیه و من ارتباط خوبی باهاش دارم. اما الان انقد سرم شلوغه که والا حوصله ی مامان خودم رو هم ندارم. این فامیل گرامی که جای خود داره و بااومدنش کلا من باید برم تو اشپزخونه زندگی کنم چون یک ساعت و دو ساعت که نیس مهمونیمون. چند روزه

بعدا نوشت: با همسر نازنینم در مورد حسم به این قضیه صحبت کردم. کاملا به حرفهام گوش داد. بعد هم عذرخواهی کرد و گفت من فک میکردم نظر تو هم همینه و معذرت میخوام که مستقیم نپرسیدم. و این مهمونی هم کنسله. خیالت راحت.

یعنی همچین همسر با شعوری دارم من. عاشقشم

   + شاد - ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤

من در مقابل لحظات عمرم مسئولم

یه جا یه مطلب خوندم مبنی بر اینکه واسه زنان ایرانی داشتن ظاهر زیبا مهمتر از ذهن زیباست و این رو میشه با مقایسه ی هزینه ی لوازم آرایشی و هزینه ی کتاب دریافت. خب اینکه اصلا موضوع عجیب و جدیدی نبود. اما باعث شد من یکم به خودم فکر کنم. شخصا پول زیادی رو صرف لوازم ارایش نمیکنم.از ارایش غلیظ هم خوشم نمیاد. اما از اون طرف واسه کتاب خریدن هم زیاد هزینه نمیکنم. کتاب میخونم و خیلی دوست دارم. اما بیشتر امانت میگیرم.خلاصه اینکه داشتم به خودم میبالیدم که این وصله ها به من نمیچسبه که یه دفه یاد دیشب افتادم. مهمونی!!! پوچ. و یاد چند روز پیش. و ....و به این فک کردم که درسته که من شخصا هم واسه ذهن و درون و هم واسه جسم و ظاهرم ارزش قائلم و یکی رو فدای اون یکی نمیکنم. اما در عمل انقدر که زمان های من توی جمعهای سطخی ، هرز رفته، تو جمعهای فرهنگی تازه نشده. و باید به خودم بیام. باید به خودم بیام. و اسیر این آداب مسخره نشم. نباید تنها واسه اینکه فامیل ودوست مخصوصا فامیل نرنجن، وقتمو با مهمونیهای بی سر و تهی که از اول تا آخرش حرف از باکلاس بودن ما و چیپ بودن هرکه غیر ما هست، تلف کنم. من در مقابل لحظات عمرم مسئولم.

   + شاد - ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤

مانا

وبلاگ مانا یا همون بانوی برتر که تو لیست دوستام هست خیلی روم تاثیر خوبی گذاشت. البته من معمولا به خودم اهمیت میدادم. اما این وبلاگ واقعا تلنگر خوبی بود واسم. بهتون توصیه ی اکید میکنم برین تو لینک دوستام و حتما روی بانوی برتر کلیک کنین.

   + شاد - ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٤

سوپ

امروز واسه دومین بار در طول این سی سالی که از زندگیم گذشته میخواستم سوپ درست کنم. بار اول مربوط میشد به حدود ۹ سال پیش تو خوابگاه که بدجوری سرماخورده بودم و انصافا به غلط کردن افتادم از درست کردن سوپ. چون با اون خال داغون، خریدن و پاک کردن و خرد کردن سبزی اونم تو شرایط خوابگاه که نه از یه چاقوی تیز درست حسابی هبری هست نه از تخته، خیلی کار سختی بود.اونم تو یه اشپزخونه ی دومتری که هی شیش نفر دیگه هم میرفتن و میومدن. به هرحال.الان بار دومه. نخیر .من هوس نکردم. همسر هم هوس نکرده. دارم واسم یه نفر سوم درست میکنم!!!!!!!!!یکی از فامیلای همسر!!!!! یعنی اینو به هرکی بگین شاخ در میاره. من تاحالا واسه مامانم هم یوپ درست نکردم تو مریضیش. حالا هم نه اینکه همسر از من بخوادا. نه. منتها من نمیدونم چرا وقتی میبینه وقت سرخاروندن هم نداره، الکی قول میده به فامیل سرماخورده که من حتما واست سوپ درست میکنم. هی از اون انکار از همسر اصرار. خلاصه اینکه من بصورت داوطلبانه دست بکار شدم. اما گفتم که باید بگی خودم درست کردم. چون من نمیدونم چی از آب در میاد. چقدرم طولانیه پختش. الان حدود سه ساعته که بیدار شدم. خیلی دردسر داره. کی میگه غذای راحتیه یا پیش غذاس؟ والا من پاستا و قرمه سبزی و قلیه ماهی رو راحت تر از این درست میکنم.

   + شاد - ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤

اندر احوالات داشتن یک شاگرد نابغه

این شاگردی که جدیدا شروع کردم بهش درس بدم واسه تافل، آدم خیلی کار درستیه. اینه که منم وقتی دارم نوشته هاشو چک میکنم.ناخوادآگاه وسواسم زیاد سده. هی با خودم میگم نه. این ادم که راحت اشتباه نمیکنه. اونم این همه. واسه همین هی همه چی رو با دیکشنری چک میکنم که مطمئن شم درست میگم. که البته تاالان همش حق بامن بوده. یاد م. ر. افتادم. وقتی  اولین بار فهمیدم سطح زبانش اونی نیس که من سالها فکر میکردم. و انصافا عجبا اعتماد به نفسی داشت. البته شاگردنابغه ی من آدمی مث اون نیس خدای نکرده. ولی اینم اعتماد به نفسش خیلی بالاس

   + شاد - ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

هر لحظه زندگی رو باید از سر گرفت

همین!

   + شاد - ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

هر لحظه زندگی رو باید از سر گرفت

همین!

   + شاد - ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

گلدان ما کم جونی فقر آهن داشت

آخ جون. امروز یه اتفاق خوشکل افتاده. اونم اینکه یکی از گلدونام که خیلی حالش بد بود، الان جالش خیلی خوبه. دم همسر گرم که دیشب از این گل قطع امید نکرد و بهش کود آهن داد و خاک برگ هم بهش اضافه کرد. من راستش نظرم این بود که باید قبلا اینکارا رو میکردیم. و اینکه خب ممکنه الان هم جواب بدن ولی باورم نمیشد به این زودی. داشتم تلفنی و با ذوق واسه مامان تعریف میکردم که ایشون فرمودن بله دیگه. مث آدم. به آهن نیاز داره. چقد بگم قرصای آهنتو بخور. !!!!!!! من این وسط چیگارم آخه. موضوع گل بود. عجبا.

   + شاد - ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤

خوشحالم

امروز بیدار شدم با همسر صبحانه نوش جان کردیم. بعد که داشت میرفتم رفتم سراغ ادامه ی خواب.گفتم ۸:۱۵ زنگ بزن خونه که بیدار شم. زنگ زد. بیدارم کرد. میخواستم تمرین سه تار کنم. روند قشنگی تو درس امروز پیدا کردم و یادش گرفتم. البته شاید لازم باشه یکی دو بار دیگه بزنمش که هوب و بی وقفه از اب در بیاد. بوی غذام داره میاد. برم ناهار بخورم تا نسوخته

   + شاد - ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤

درخواست کن

واقعا فرقی نمیکنه خواسته چیه. کافیه بخوای تا از راه غیرمنتظره ای جواب بگیری. تو حفظ کردن دستان ها خیلی مشکل داشتم. البته در مورد سیم دوم. خیلی جالبه. یه دفه یه راهی به ذهنم رسید. امتحانش کردم. دیدم جواب میده. همه رو یاد گرفتم به راحتی. حالا باید نواختنشو تمرین کنم.  

   + شاد - ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤

طبق قانون جذب

طبق قانون جذب به هرچیزی که بیشتر توجه کنی بیشتر ازش بهت برمیگرده. من که اینا رو میدونم چرا تو وبگردیام اطلاعات حوادث تلخ رو میخونم. یا چرا وقتی کمکی لزم برنمیاد تو دعوای مزخرف و مداوم همسایمون با شوهرش، چرا یه جوری خودمو مشغول نمیکنم که ذهنم درگیرشون نشه؟ چرا واقعا؟ مگه من واسه خودم  شادی نمیخوام و واسه بقیه؟

تصمیم بگیر. یک بار واسه همیشه تصمیم بگیر که فقط به خوبیها اجازه ی ورود بدی. خلاف خوبیها رو اگه میتونی کمک کنی، و اثر خوب بگذاری خوبه بدونی. درغیراینصورت اصلا کمک نمیکنه که دنیای بهتری بسازی

   + شاد - ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤

یکم خجالت بکشین

سلا. واقعا وبلاگ جالبی داری. خوشحال میشم به منم سر بزنی

یا

خیلی قشنگ مینویسی. بیا آپدیتم.

یا چرندیاتی از این دست حالمو بد میکنن. انقد بدبخت بازدید نباشین تو رو خدا. اه اه اه. 

الکی هم از کسی که دو ثانیه هم تو وبش نبودین تعریف و تمجید نکنین

   + شاد - ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤

ساز

عجب تعطیلات مفیدی! سازم ذو گذاشتم جلوم و به این فک میکنم که چه زود تعطیلات گذشت و من تمرین نکردم. فردا هم خیلی شاد باید برم کلاس! ضمنا چند روزه باید یه متن رو واسه همسر ترجمه کنم. نمیدونم چجوری به همش برسم امروز. یک ساعت ساز تمرین کردم. هنوز خوب یاد نگرفتم دستان ها رو. فک کنم بهتره اول یک نسکافه میل کنم و بعد هم یکم برم سراغ ترجمه ی همسر. و بعد برگردم به ساز نازنین

   + شاد - ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤

جذب دیگر من

خوشحالم. شاگردی پیدا کردم که یه نابغه است. 

   + شاد - ٦:۳۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤

حس شکست

کلی حرف زدیم. در مورد این حسی که نمیخوام بازم باشه. و الان امیدوارم و آروم

   + شاد - ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٤

مدیریت ضعیف

خب متاسفانه بعد از سی سال زندگی، هنوز یاد نگرفتم که زندگیمو مدیریت کنم. هرروز که خواب بیدار میشم فقط حس بد میگیرم واسه اینکه سر ظهره. از خودم شاکی میشم. از اینکه زندگیمو دارم هدر میدم. ولی بازم همین آش و همین کاسه. کی درست میشم من؟

   + شاد - ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٤

جذب کوچولوی من

قراربود اینجا چیزایی که جذب میکنم رو بنویسم. امروز صبح داشتم به این فکر میکردم که کاش یه تقویم رومیزی واسه ۹۴ داشتم. همین الان همسر یه تقویم رومیزی و دوتا سررسید داد بهم. جالب بود واسم.آخ که چه حالی میده اگه همه چی همینجوری جورشه. به به

   + شاد - ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤

سی سالگی

همین چند روز پیش بود که سی ساله شدم. سی سال از زندگیم گذشت و حس میکنم آنی نبوده ام که باید باشم. فقط یک راه هست برای اینکه سال دیگه همین موقع با حسرت از سی و یک سالگی حرف نزنم. اونم اینه که بلندشم. 

   + شاد - ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤

الکی مثلا ما روشنفکریم

 یعنی انقد از این فازای روشنفکری الکی حرصم میگیره. از اینایی که فک میکنن روشنفکری یعنی دپ بودن . و چارتا کتاب میزنن زیر بغلشون و ادعا میکنن که بعععله.همیشه ماها که بیشتر میفهمیم تنهاتریم. و بعععله. کسی درک نمیکنه عمق حرفای ما رو. دوست عزیز. این شونصدتا نویسنده ای که هرکدوم به نوعی به خوردمون دادن که ما چون بیشتر میفهمیم بیشتر رنج‌میبریم و این بهای فهم و روشنفکریه، باید یه نگا میکردن به امثال گاندی. که هم خوب میفهمید. هم رنج میبرد و هم تنها بود. ولی تریپ دپرسی برنمیداشت. سعی میکرد کاری کنه بقیه هم بفهمن تا از تنهایی در بیاد. تا کمتر رنج ببینه و کمتر رنج بکشه. و حالا منظورم حرکتهای بزرگ و جهانی نیس. ولی حداقلش اینه که تو خلوت خودمون‌ و زندگی شخصیمون کاری کنیم که میتونیم.بجای ادای اینکه. هیشکی ما رو نمیفهمه

   + شاد - ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤

سه تار

خودم که با پیشرفتم تو ساز حال میکنم. تازه کار با استعدادیم

   + شاد - ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٤

زندگی جدید

واسه شروع زندگی جدید اولین قدم تمیزکردن خونه بود. مخصوصا که بعداز مهمونی دیشب ظرفاهم حتی مونده بود و هویج چسبیده به لیوانا رو نرو بود. خونه رو تمیز کردم. یه مسئولیت هم بین کارا به همسر دادم که گفت چشم و وقتی کارام تموم شد اومدم دیدم خوابش برده. حالا میرم اون مسئولیت همسر رو هم انجام میدم که خونمون آماده بشه واسه استقبال از اتفاقای خوب. راستی.اولین اتفاق خوب کوچولو پیامک ایرانسل مبنی بر ۱۵ دقیقه مکالمه ی رایگان. خیلی کوچولو بود وای خیلی چسبید. 

   + شاد - ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤

تحول

دپرس بودم. حس بدی پاشتم از اینکه زندگیم رو هواس. رویاهای بزرگی دارم ولی بهشون بها ندادم. و دارن خاک میخورن. خیلی حس بدی بود. مخصوصا که الان که ده روزی از سال نو میگذره زندگی من رنگ نو بودن نگرفته. مخصوصا که زیادتراز قبل هم وقت تلف کردم. با مهمونیا و شب نشینیای الکی و بیهوده. مث همین دیشب که تاحدود ۴ صبح بیدار بودیم و امروز ساعت ۱۲ با صدای تلفن بیدار شدم. با خودم فک کردم این واقعا منم؟ همون دختری که همیشه به خاطر استعدادش تحسین میشد و همه زندگی موفقی واسش ترسیم میکردن؟ چی شدم الان واقعا؟ چرا زندگیمو دارم اینجوری میگذرونم؟ فک کردم یکم تو گوگل بچرخم و چند تا وبلاگ فاز مثبت پیدا کنم و لینکشون کنم. تا حال و نوام عوض شه و روحیه بگیرم. خیلی زیاد بودن. اما من دنبال یه وبلاگی بودم که فقط جملات کتابای دیگه رو کپی نکرده باشه. از تکنیک های موفقیت و انرژی مثبت تو زندگی شخصی و با زبون ساده گفته باشه. از این وبلاگا هم زیاد بود اتفاقا. اما همش کلی وقت بود اپدیت نشده بود. یاد این مفهوم افتادم. تجسم رویایی باش که داری. خب. تصمیم گرفتم این همون وبلاگی بشه که دنبالشم. همونجایی که توش مینویسم چیکار کردم و چه نتیجه ای گرفتم. واسه شروع از امروز میخوام دوره ی ۲۸ روزه ی شکرگزاری راندابرن رو شروع کنم

   + شاد - ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤

نمیدونم

زندگیم پر از این جمله هس. من شروع میکنم.

کی؟ 

واقعا خجالت نمیکشی؟ 

شروع کن دیگه

   + شاد - ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤

سال ۹۴

خواسته هایی که باید تا پایان ۹۴ بهشون برسم.

۱_گرفتن پذیرش فول فاند 

۲-تسلط بر فرانسه

۳-رسیدن به وزن مناسب

۴- کسب درآمد قابل قبول 

البته خواسته های زیاد دیگه ای هم هستن که اینها مهمترینشون هستن. 

من متعهد هستم نسبت به رویاهام.

   + شاد - ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٤

بعد مدتها اومدم

خیلی وقتا یادم رفته زندگی کنم. رویاهامو ریختم یه گوشه. انگار نه انگار که من مسئولشونم. ولی باید مسئولیتشو بپذیرم. امروز نتیجه ی اپلایم اومد. پذیرفته نشدم. نا اخت نیستم. حس میکنم الان انگیزه ی بیشتری دارم واسه تلاش دوباره. راستی عید همه مبارک

   + شاد - ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٤