دلتنگی

دلم گرفته.

وقتی به تموم شدن دانشگاه فکر میکنم بیشتر میگیره

حدود نیم ساعت پیش ن.س گفت:بچه ها ساعت ۱۰ تو سالن باشیم واسه کلاه درست کردن.باز به یاد رفتن افتادم.و باز دلم گرفت.

دیشب داشتم با ش.ر حرف میزدم که یه دفعه متوجه شدم که ۴ شنبه آخرین کلاسمونه با هم.

و همه چی تموم میشه.

خیلی رفتم تو فکر.بغض رو تو گلوی خودم و تو چشمای ش.ر حس میکردم.

چقدر زود گذشت.یه جورایی هممون درگیریم.۷ هم امروز یه جورایی از دلتنگیاش میگفت.

چه روزهایی بود.یادمه اولین نفری بودم که اومدم خوابگاه.هیچ وقت یادم نمیره.دانشجو.چه حسی داشتم اون روزا.

هممون با هم اومدیم .بعدش راهمون جدا شد.چقدر زندگی جالبه.

بعضیا کفتر دار شدن.بعضیا فوق قبول شدن.بعضیا عاشق شدن و ناکام موندن.بعضیا رفتن.بعضیا...........................................

وای که عجیب دلم گرفته.اصلا نمیدونم چی دارم مینویسم.فقط میدونم که دلم میخواد بنویسم.همین

تک تک اردوهای این ۴ سال تو ذهنمه.و از همش شاید شیرین تر ؛آخریش بود.

با همون بچه ها رفتیم همون جایی که اولین بار رفته بودیم.ولی این بار انگار بزرگ شده بودیم.

با تمام شیطنت ها و بچه بازیها،انگار دیگه اون بچه های ۴ سال پیش نبودیم.

چقدر زود گذشت.

نمیتونم باور کنم باید کم کم کاسه کوزمو از این جا جمع کنم.

نمیتونم باور کنم سال دیگه که میام اینجا ، دیگه ۸۲ وجود نداره.وای خدا جونم چقدر سخته.من ۴ سال ؛اینجا با این آدمها زندگی کردم.نفس کشیدم.و لذت بردم.

جدایی سخته ولی باید واقعیت را پذیرفت و از آن گریزی نیست.

۲آ کنین سال دیگه فوق قبول شیم.هممون.باز بریم پیش هم.

   + شاد - ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦