کيميايی به نام انصاف

بنام خداي مهربون كه به آدما انصاف هديه داد

 

اصولا قلم ترسويي دارم.جسارت عرض اندام نداره.امروز عزممو جزم كردم كه مخشو بزنم.انصافا بهم اثبات شد كه مخ زن خوبي ميتونم باشم.راضي اش كردم با همه ي ضعفش يه ذره با كاغذ درد دل كنه.بهش گفتم:"پس كي ميخواي با جوهر خودت زندگي كني؟"

به رگ غيرتش برخورد.قبول كرد.و حالا:

 

         درد دلي با كاغذ(شما بخونيد با نت )

وقتي چشمامو ميبندم و به تقدس عشق فكر ميكنم٬ يه لبخند خوشكل رو لبام ميشينه.يه ذره چشمامو وا ميكنم.ميرم جلو آيينه.بازم يه لبخند ميبينم.ولي اينبار يه لبخند سرشار از تاسف.آخه واقعيت با رويا فرق داره.آخه انصاف كيميا شده.

 

امروزه 2 تا نگرش خيلي مسخره از دو جنس وجود داره كه اگه زياد بهش فكر كني راهي بيمارستان ميشي(اگه بجاي ب ٬حرف ت رو بذارين مسلما منطقي تره.)

 

از اون جهت كه خانوما مقدمن اول از خانوما شروع ميكنم.

خوشكل خانوم.يه سوال دارم ازت.اون بدبختي كه تو رو دوست داره چه گناهي كرده كه اينجوري باهاش رفتار ميكني؟

خيلي جالبه رفتار بعضيا.

يه مثال كوچولو ميزنم:دوستي دارم كه دوست پسرشو كلي سر قرار ميكاره.يه بار پسره بهش گفته بود:"چرا اينقدر دير؟حداقل بهم خبر ميدادي."

ميدونين جواب اين دختر خانوم چي بود؟؟؟

"يعني ارزش نداره واسه ديدن من يك ساعت معطل شي؟"(واي خداي من.چقدر لوس)

و اون عاشق بيچاره هم از ترس اينكه مبادا پري روياهاش از دستش بپره٬ چاره اي جز تاييد حرف خودخواهانه ي پري قصه ي ما پيدا نميكنه.

من وقتي اين قصه رو شنيدم٬انگار كه يك زلزله ي 7 ريشتري ٬كل سيستم عصبيمو لرزوند.آخه آدم اينقدر خودخواه؟

بعدشم دم از وجدان و احساس و هزار تا كشك ديگه ميزنن.

به دوستم گفتم:"بابا...اونم آدمه.اين چه برخورديه آخه؟"

جواب داد:"معشوق بايد ناز كنه و عاشق بايد ناز بكشه."

اين داده رو n بار به مغزم دادم.error  ميداد.نه اينكه غلط باشه ها٬نه.با قبليا نميخوند.

دلم ميخواد بدونم كي گفته ناز نكن؟عزيز من٬منم دخترم.عين تو.و باور دارم كه اگر ناز نبود آفرينش زن ناقص بود.يه چيزي تو دنيا كم بود.ولي تو رو خدا٬خودخواهيتو به اسم ناز دخترونه به خورد عاشق بدبختت نده.بابا نمي ميري حداقل يهsms  بهش بزني و بگي دير ميرسي تا حداقل نگران نشه.

 

يا مثلا بارها از همجنساي عزيزم شنيدم كه ميگن:به من چه؟اون منو ميخواد.هر كه طاووس خواهد...

د   آخه آدم عاقل .باشه .اون جور هندوستان رو ميكشه  ولي تو چرا بر جورش اضافه ميكني بي مرام؟

آخه اون به چه اميدي دنبال تو مياد؟يه ذره محبت٬يه ذره انصاف٬صواب داره به خدا.خودت كه ميدوني تو هم دوسش داري.نذار با همه ي احساسش تو عمق اين رابطه زنده به گور بشه.

آهاي دختراي آريايي!

بياين اين بازي ها رو تموم كنيم.به خدا طعم شيرين عشق٬از اين بچه بازي ها خيلي دلنشين تره.

شك نكنين.

 

و اما آقا پسراي گل

روي صحبتم با اونهاست كه انقدر خوش شانس بودن كه دوست دختراي بي انصاف نصيبشون نشده.

پسر خوب٬حالا تو بايد بناي ناسازگاري رو بذاري؟

يه سوال دارم .ميخوام بدونم اين چه منطق مسخره اييه كه ميگي:"اگه منو دوست داري ٬بايد چنين و چنان باشي و چنين و چنان كني."؟

آي پسر آريايي!با توام.(البته خيلي از دخترا هم از اين تز مسخره استفاده ميكنن.)

سيم پيچي هاي مغزم از دستت اتصالي كرده.

اين نتيجه گيري آبگوشتي رو با كدوم سرنگ تو مغزت كردن كه "هر كي تو رو دوست داره بايد كاري بكنه كه تو دوست داري؟"

تو رو خدا يه اپسيلون فقط يه اپسيلون ٬به سلولهاي خاكستري مغزت فشار بيار.اصلا مغز رو بيخيال.

به اندازه ي چند ثانيه به قلبت رجوع كن.واقعا فكر ميكني هر كسي كه دلش اسيرته ٬بايد خودش هم اسيرت باشه؟

نه عزيز من .

ميدوني ٬ارزش عشق اينه كه طرف بتونه آزادانه دوستت داشته باشه.

بتونه با اكسيژن خودش به ياد تو تنفس كنه.

بتونه با جوهر خودش واست نامه بنويسه.

بتونه با شيوه ي خودش دوستت داشته باشه.

 

 

البته من عميقا به يه چيزي معتقدم.اينكه وجود مشكل تو يه رابطه٬به هر دو طرف برميگرده.

آهاي عاشقا يادتون باشه:

كسي كه عزت نفس نداره٬هيچي نداره.يادتون باشه ٬عاشق بودن گناه نيست كه به خاطرش به هر مجازاتي تن بدين.

 

"بسه ديگه."اينو من به قلمم گفتم.چون اونقدر دلش پره كه حالا كه شروع كرده ميخواد همينجوري بنويسه.

 

 

منصف باشيم.

تا بعد...

 

 

 

   + شاد - ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦