به خودم ميگم

خدا جونم.

خب چیکار کنم؟چقدر الکی خودمو گول بزنم و بگم تموم شد؟

بابا واسه اون هیچ وقت شروع نشد.همونطور که واسه من تموم نشده.

ولی آدم هر کاری بخواد میتونه انجام بده.پس اینکه من نتونستم  شاید دلیلش اینه که نخواستم.شاید دلم نمیاد فراموشش کنم.خودمم میدونم احمقانه اس.

ولی اینجوری دارم کل آیندمو تحت تاثیر قرار میدم.اینم احمقانه اس.

پس ببین.با تو ام.همین الان اراده کن و واقعا بخواه که فراموشش کنی.

این فقط یه تجربه بود.همین.این خزعبلاتو بریز دور که عشق نمی میره.حتی اگه تا الان اینجوری بوده تو  باید تو وجودت بکشیشُ .حتی اگه شده اولین قاتل عشق باشی.

بیخیال.

دارم چرت و پرت میگم.ولی یه چیزی واسم جالبه.اینکه تا حالا نشده بگم کاش هرگز ندیده بودمش.آخه این تجربه ی ذهنی -ِبا اینکه خیلی بهم آسیب زد-واسم با ارزش بود.

فقط:

کاشکی قلبم زود می فهمید که دلت جای دیگس

شاید اون وقت چشمای من به چشات دل نمی بست.

هر چند بازم میگم با ارزش بود ولی دیگه داره زیادی کش دار میشه.

   + شاد - ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦